قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

گفتار پنجم

عقل و دين

تعريف دين

در صحبت‌هاى گذشته، در باب رابطه علم و عقل و دين سخن گفتيم و اين بحث، مسأله‌اي است كه اين روزها زياد بدان پرداخته مي‌شود. نخست بايد معناى كلمات عقل و دين را بشناسيم. منظور ما از عقل چيست؟ منظور ما از دين چيست؟

منظور ما از دين همان اسلام است كه مشتمل بر اصول عقايد، اخلاق و ارزش‌هاى فردى، اجتماعى و بين المللى است؛ اگر چه جامعه شناسان تعريف‌هايى از دين ارائه مي‌دهند كه بسيار متفاوت است، حتى بعضى از آنها اعتقاد به وجود خدا را از اصول دين و از ذاتيات دين نمي‌دانند. آنان مي‌گويند اعتقاد به وجود خدا از عرضيات دين است و امكان دارد كه شخصى دين دار باشد، اما معتقد به وجود خالقى براى نظام هستى نباشد و براى اثبات گفته‌هاى خويش، دين بودا را مثال مي‌آورند كه بودايى‌ها دين دار شمرده مي‌شوند، ولى به وجود خالقى براى نظام هستى معتقد نيستند.

آنها مي‌گويند دين، متقوم به اعتقاد به خداوند نيست؛ منكر خدا نيز ـ كه كارى به اين حرف‌ها ندارد ـ مي‌تواند دين دار باشد! ولى مقصود ما از

«دين» بسيار واضح است؛ مراد ما دين اسلام است كه اعتقاد به خدا ركن اساسى آن است و امور اعتقادى ديگر از قبيل نبوت، معاد، ولايت و ثواب و عقابِ مترتب بر اعمال، متفرع بر آن هستند. اينها اصول دين است و فروعى هم دارد كه در نزد مسلمانان واضح و روشن است. پس معناى دين براى ما روشن است و كارى به تعريف‌هاى بى پايه بعضى از جامعه شناسان نداريم.

منظور از عقل در اين بحث

اما معناى عقل كه با دين رابطه دارد، چيست؟ عقل داراى اصطلاحات زيادى در علوم مختلف، عرف‌ها و متون دينى است و جمع آورى تمام اين معانى، نياز به وقت و تلاش زيادى دارد. در اين جا ما به دو معناى شايع عقل در اين زمان، اشاره مي‌كنيم.

يكى همان عقلانيت است كه در فرهنگ غربى شايع است و از نظر ما داراى بار منفى مي‌باشد. منظور آنها از عقلانيت اين است كه شخص بايد پيرو معرفت‌هاى عقلش باشد و غير آن را كنار بگذارد. آنها معتقدند كه هيچ چيزى به اندازه عقل در مسير زندگى انسان مؤثر نيست. بار منفى اين اصطلاح آن است كه به نفى وحى و دين و شهود عرفانى و قلبى اشاره مي‌كند. پس عقلانيت، ما را به سوى دست آوردهاى عادى انسان مي‌خواند و مي‌خواهد دين و وحى و امور عرفانى و معنوى را كنار بگذارد.

متأسفانه دعوت به عقلانيت به شعارى در بين روشن فكران و گروهى از انديشمندان مسلمان نيز تبديل شده است و ادعاهاى خويش را با آياتى از قبيل: «لَعَلَّهُمْ يَعْقِلُون»، «أَفَلاَ يَتَفَكَّرُون» و ... كه انسان‌ها را به تعقل و تدبر تشويق مي‌كنند، همراه مي‌سازند. در حالى كه اينان غافل يا متغافل از اين

مطلب هستند كه اين امر به كنار گذاشتن وحى و دين مي‌انجامد؛ زيرا بسيارى از امور دينى در دسترس عقل قرار ندارند و خود وحى امرى غيرعقلانى است و اگر ما هر امر غير عقلانى را كنار بگذاريم، اين كار منجر به كنار گذاشتن دين و امور متعلق به آن مي‌شود؛ به خصوص امورى كه دست عقل به آنها نمي‌رسد. متأسفانه آنها به اين شعار افتخار مي‌كنند و ديگران را به عقلانيت دعوت مي‌كنند، كه البته اين شعارى التقاطى و گمراه كننده است.

بايد گفت كه عقل معناى ديگرى نيز دارد كه نه تنها با دين متعارض نيست، بلكه از مقوّمات دين و يكى از منابع احكام دينى به شمار مي‌رود. منظور از اين عقل، نيرويى است كه انسان به كمك آن مي‌تواند حقايق را بشناسد و مجهولات را از خلال امور بديهى و داده‌هاى قطعى علوم ديگر معلوم نمايد.

قضاياى بديهى، كه منحصر در امور معدودى هستند، همراه با قضاياى يقينىِ نظرى كه به وسيله قضاياى بديهى اثبات مي‌شوند، به عقل كمك مي‌كنند تا حقايق را دريابد. به قضاياى بديهى، قضاياى فطرى هم گفته مي‌شود كه البته اين تعبير محل تأمّل است، اما با تسامح مي‌توان گفت كه بديهيات فطرى سرمايه اصلى عقل هستند و به كمك آنها ساير قضاياى قطعى در علوم طبيعى و انسانى و اجتماعى، نتيجه گيرى مي‌شود. عقل به اين معنا، از اختصاصات انسان است؛ اگر چه ممكن است بعضى از حيوانات از مرتبه ضعيفى از آن برخوردار باشند. عقل به اين معنا و با اين نيرو و توان، نعمت بزرگى است مخصوص انسان كه در كتاب و سنت تشويق در به كار گرفتن آن شده است و غير از عقلانيتى است كه بار منفى دارد و وحى و ماوراى عقل انسان را مردود مي‌شمارد.

بررسى رابطه عقل و دين

اكنون لازم است رابطه اين عقل با دين بررسى گردد و دانسته شود كه آيا دين قلمرو خاصى دارد كه عقل به آن دسترسى ندارد، يا عقل حوزه خاصى دارد كه دين بدان راه ندارد، و يا اين كه در بعضى از امور مشترك و در بعضى از امور خاص، متمايز هستند؟ پاسخ صحيح به نظر ما همين قول سوم است؛ يعنى نسبت بين ادراكات عقل و محتويات دين، عموم و خصوص من وجه است؛ به اين معنا كه بعضى از امور دينى، عقلانى هستند، ولى بعضى از امور عقلانى، دينى نيستند و بعضى از امور دينى نيز عقلانى نيستند. اما امورى كه به عقل اختصاص دارد، بدان اشاره شد كه عبارتند از عقلى كه وجود خدا و وحدانيت و ساير صفاتش را اثبات مي‌كند. قبل از آن كه ما وحى و نبوت را بشناسيم، نمى‌توانيم به محتويات دين استناد كنيم؛ زيرا تا زمانى كه ثابت نشود اين دين از سوى خدا نازل شده است، جايى براى استناد به محتويات دين وجود ندارد. اين، حدّ خاص عقل است كه دين به آن راهى ندارد.

اگر چه ممكن است در متون دينى هم امورى ذكر شود كه عقل به تنهايى آنها را اثبات مي‌كند؛ اما اينها ارزش چندانى ندارند. كسى كه به وسيله عقل، خدا برايش اثبات نشده است چگونه مي‌تواند به دين آسمانى معتقد باشد؟ چون گفتيم كه قوام اديان آسمانى، به اعتقاد به الوهيت خداوند است؛ بر خلاف نظر برخى كه اعتقاد به خدا را از عرضيات دين مي‌دانند. به نظر ما اعتقاد به خدا از ذاتيات دين است و بلكه يگانه ذاتى دين است، و آن عرصه‌اي است مختص فعاليت عقل، و دين توان اثبات وجود خدا را ندارد مگر با دلايل عقلى. اگر دليلى عقلى در متون دينى ذكر شده باشد ما آن را به عنوان يك دليل عقلى اخذ مي‌كنيم

نه به عنوان دليلى تعبدى؛ زيرا قبل از اثبات وحى كننده و وحى شونده، مجالى براى تعبد وجود ندارد.

در دين نيز امور ثابتى وجود دارد كه دست عقل به آنها نمي‌رسد؛ و منظور ما همين عقل عادى است كه آن را به كار مي‌گيريم، نه عقل درك كننده امور متعالى كه ما به آن دسترسى نداريم. اين عقل قوه‌اي است كه همه انسان‌هاى عادى، آن را دارا هستند. علت عدم دسترسى عقل ما به بعضى از امور، عدم احاطه ما به تمام مصالح و مفاسد افعال است. ممكن است مصالحِ دنيايى مخصوص هر فعلى، به وسيله تجربه به دست آيد، ولى آيا اثرات آخرتى يك فعل، قابل تجربه است؟ عقل توانايى درك امور آخرتى را ندارد و لذا نمي‌تواند به وجوب عملى خاص، به دليل مصالح آخرتى آن، حكم كند. هم چنين عقل نمي‌تواند مصالح و مفاسد ابدى يا خفى و مكتوم را درك كند؛ چون قابل تجربه نيست. آنچه در چنين قضايايى حكم مي‌كند، دين است كه احكام تعبدى صادر مي‌كند. در روايات اهل بيت(عليهم السلام) از اتكا بر عقل عادى در چنين امورى نهى شده و گفته شده است كه قياس‌هاى سطحى و خطاپذير عقل‌هاى عادى به بدعت در دين منتهى مي‌شود: اِنَّ السُّنَّةَ اِذا قِيسَتْ مُحِقَ الدِّينُ(1)؛ همانا سنّت هنگامى كه قياس گردد، دين باطل مي‌شود.

علت اين امر آن است كه اگر ما بخواهيم فقط بر عقل خودمان تكيه كنيم و قضاوت‌هايمان در موضوعات مختلف مبتنى بر تجربه و درك محدود عقلى باشد، چه بسا كه به مصالح و مفاسد بسيارى از افعال پى نمي‌بريم و فقط به بخشى از مصالح و مفاسد دنيوى بعضى از افعال پى مي‌بريم و از مصالح آخرتى و معنوى بسيارى از افعال كه به وسيله عقل


1. بحارالانوار، ج 104، ص 405.

قابل دسترسى نيستد، غافل مي‌مانيم. امور بسيارى هستند كه مختص به دين بوده و اثبات آنها تنها از طريق ادله نقلى ممكن است؛ يعنى فقط از راه وحى يا علوم لدنّى كه در اختيار انبيا و اوليا قرار داده شده است، قابل اثباتند. اين علوم را الهام يا تحديث هم مي‌گويند. در كتاب شريف كافى در مورد مقامات ائمه(عليهم السلام) آمده است كه آنها محدَّث هستند و محدَّث كسى است كه ملايكه با او سخن مي‌گويند؛ مثلا حضرت مريم(عليها السلام) از انبياى الهى نبود، ولى سخنان ملايكه را مي‌شنيد، و يا مادر حضرت موسى(عليه السلام) كلام خداوند را دريافت كرد؛ آن هنگام كه به وى وحى شد: فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقيِهِ فِى الْيَمِّ وَ لاَ تَخَافِى وَ لاَ تَحْزَنِى.(1) بهترين كسى كه داراى چنين مقامى بوده است، حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) مى‌باشد كه صاحب صحيفه فاطميه است. اين صحيفه يا مصحف، دربردارنده الهامات و سخنانى است كه حضرت جبرئيل به حضرت فاطمه(عليها السلام) القا كرده و به صورت «مصحف فاطميه» در آمده است؛ كه متأسفانه همين امر باعث شده است شيعه را متهم كنند به اين كه مصحف ديگرى غير از قرآن دارند.

آنچه بر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) القا مي‌شده وحى نبوى بوده كه خداوند آن را بر رسولش وحى مي‌كرد و گاهى به وسيله ديگران هم شنيده مي‌شد؛ چنان كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) آنها را مي‌شنيد و پيامبر اكرم به او فرمود: اِنَّكَ تَسْمَعُ مَا اَسْمَعُ وَ تَرَى مَا اَرَى اِلاَّ اَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ؛(2) تو مي‌شنوى آنچه را كه من مي‌شنوم و مي‌بينى آنچه را كه من مي‌بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى. اما علوم ديگرى هم به پيامبران داده شده كه اختصاصى به ايشان نداشته و بعضى از اولياى خدا هم در آنها سهيم بوده‌اند؛ اين علم از سوى خدا است و لذا علم لدنّى ناميده مي‌شود؛ يعنى علمى كه از سوى خدا است، اما وحى نبوى نيست كه مخصوص انبيا باشد.


1. قصص (28)، 7.

2. بحار الانوار، ج 14، ص 476.

بنابراين، تمام آن چيزهايى كه به وحى نبوى يا الهام الهى يا تحديث ملايكه نسبت داده مي‌شود، احكام تعبدى است كه عقل عادى به آنها راهى ندارد و البته اگر به همه مصالح و مفاسد آن احاطه داشته باشد، بدان حكم مي‌كند. عدم احاطه عقل به اين احكام، مخصوصاً در مورد امورى است كه متعلق به عالم آخرت است. در هر صورت، اينها مواردى است كه عقل و دين در آنها مشترك نيستند بلكه مخصوص دين است.

اما مواردى كه عقل و شرع در آنها مشتركند، شامل بسيارى از «اعتقاداتى» است كه قبل و بعد از تعبد به دين، به وسيله عقل قابل اثباتند؛ مثلا ما براى اثبات عالم آخرت دو راه داريم كه يكى مستند به برهان عقلى است ـ همانند برهان حكمت و برهان عدل ـ و ديگرى مستند به اِخبار مُخبِر صادق مي‌باشد. اگر دقت كرده باشيد لحن بسيارى از آيات، لحن اِخبار است؛ مثل اين آيه كه مي‌فرمايد: بَلَى وَ رَبِّى لَتُبْعَثُنَّ؛(1) آرى، سوگند به پروردگارم ،حتماً برانگيخته خواهيد شد؛ كه اگر كسى به صدق اين اخبار اعتقاد داشته باشد، حجت بر وى تمام است؛ يعنى اگر ثابت شد كه پيامبر، صادق است و از سوى خدا تصديق شده است و هر چه مي‌گويد حق و از جانب خداست، در اين صورت اگر بگويد: إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْم عَظيِم، واجب است كه اين سخن را بپذيريم؛ زيرا مخبر صادقى اين خبر را داده است. پس اثبات معاد با اين بيان تعبدى كه در آن استدلال عقلى به كار نرفته است امكان دارد، اگر چه اين امر به وسيله استدلال عقلى هم قابل اثبات است.

اما در مورد «احكامى» كه ميان عقل و نقل مشترك هستند مي‌توان به موارد زيادى اشاره كرد. مثل حسن عدل و احسان كه خداوند مي‌فرمايد:


1. تغابن (64)، 7.

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسَانِ؛(1) همانا خداوند به عدل و نيكوكارى امر مي‌كند. در اين جا عقل نيز درك مي‌كند كه عدل خوب و ظلم قبيح است. اين دو طريق هر دو صحيح و كامل هستند و در اين موارد مي‌توان تشخيص داد كه رابطه عقل و دين چيست.

خلاصه بحث

خلاصه بحث اين است كه بعد از تأكيد بر معنايى خاص از عقل و دين كه مورد قبول ماست، مي‌گوييم: عقل داراى مجال خاصى است كه دين در آن راهى ندارد و آن ادله عقليه‌اي است كه وجود و وحدانيت خداوند متعال را اثبات مي‌كنند و اين اعتقاد، سنگ بناى اصلى دين باورى است و قبل از آن انسان نمي‌تواند به هيچ دينى متعبد باشد و چنين چيزى عقلا امكان ندارد. هم چنين دين داراى مجال خاصى است كه مبادى آن از دسترس عقل به دور است و عقل نمي‌تواند بر آنها احاطه داشته باشد؛ از قبيل اعتقاد به سؤال و جواب در قبر و ساير امور آخرتى. عقل توان اثبات اين امور را ندارد و اينها با ادله نقلى اثبات مي‌شوند. در مورد احكام تعبدى از قبيل نماز، حج، زكات و احكام حقوقى از قبيل ديه، ارث و مانند آنها نيز وضع از همين قرار است؛ يعنى اينها از ميدان عقل خارجند و بعد از نقل براى ما اثبات مي‌شوند. اما در مورد احكام مشترك بين عقل و نقل، مي‌توان اعتقاد به اصل معاد و يا احكام شرعى كلّى همانند حسن عدل و صدق، امانت دارى و...، را مثال زد كه حسن و وجوب آنها به وسيله عقل و نقل، هر دو، اثبات مي‌شوند. بر همين اساس است كه بعضى از احكام فقهى را به استناد دليل عقلى، اثبات مي‌كنند.


1. نحل (16)، 90.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org