جلسه چهل و ششم: سيماي شيعيان (45)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

سيماى شيعيان (45)

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 26/06/88 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

ادامه بحث جلسات گذشته در باره حديث نوف بکالي كه اوصاف شيعيان را از زبان اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده، به اينجا رسيد: كَاظِماً غَيْظَهُ صَافِياً خُلُقُهُ آمِناً مِنْهُ جَارُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ مَعْدُوماً كِبْرُهُ بَيِّناً صَبْرُهُ كَثِيراً ذِكْرُهُ.

در جلسه گذشته ضمن صحبت در باره کظم غيظ و فرو خوردن خشم به اين نكته اشاره شد که غالباً ريشه خشم و عصبانيت در انسان خودبزرگ‌بيني است. نكات ديگري كه در اين فراز از روايت مطرح شده اين است که شيعيان خالص خدا را زياد ياد مي‌کنند؛ در زندگي سخت‌گير نيستند؛ ديگران از آن‌ها ايمن هستند و از «کبر»؛ و «خود بزرگ‌بيني»؛ به دور هستند؛ صفتي كه بر اساس فرمايشات اميرالمؤمنين(ع) ريشه بسياري از مفاسد اخلاقي است و ؛ در روايات متعددي در كنار حسد و حرص به عنوان يكي از ريشه‌هاي کفر معرفي شده است1.

ريشه تكبر

اين اوصاف رذيله از شجره ملعونه‌اي است که ريشه فاسدي دارد. از هر يک از آنها نيز شاخه‌هاي فرعي پديدمي آيد. براي تبيين چگونگي مبتلا شدن انسان به تکبر، حسد و حرص مي‌توان حب دنيا را به صورت درختي ترسيم كرد كه تنه اصلي آن دنياخواهي است. در اين دنيا انسان لذت‌ها و کمال خودش را دوست دارد و مي‌خواهد بر ديگران برتري داشته باشد. بر اين اساس صفات مختلفي پديد مي‌آيد. انساني كه مي‌خواهد نسبت به افراد بهتر از خود كه کمالات بيشتري دارند، برتري داشته باشد حسد مي‌ورزد. چنين كسي دوست دارد ديگران فاقد کمال باشند، تا او برتر و بالاتر باشد.
گاهي حتي خود شخص هم مي‌داند كه از ديگران پست‌تر و عقب‌تر است؛ در عين حال مي‌خواهد چنين وانمود ‌کند که من بزرگ‌تر هستم؛ اين، يعني بزرگ‌نمايي و «تکبر».
گاهي بزرگ‌نمايي از ناحيه يك فرد است؛ يعني يك نفر نسبت به فرد ديگري خود را بزرگ‌تر نمايش مي‌دهد. گاهي نيز روحيه بزرگ‌نمايي به يک گروه سرايت مي‌کند؛ تيم فوتبالي مي‌خواهد برتري خود را به تيم ديگر اثبات کند. هر چند ؛ افراد آن تيم تغيير مي‌كنند، اما تا مادامي که عضو اين تيم هستند، مي‌گويند اين تيم برتر است. يا اهل يک روستا، شهر، کشور يا يک منطقه خود را بهتر از ديگران مي‌دانند. گرايش‌هاي ناسيوناليستي و ملي‌گرايي ازهمين جا پيدا مي‌شود.
اگر انسان در بعضي از رقابت‌هاي ناشي از اين روحيه دقت کند، متوجه بيهوده ـ‌و حتي گاهي مسخره‌ـ بودن آنها مي‌شود. رقابت‌هايي كه مبتني بر اوهام و تخيلات پوچ و بي‌ارزش است. مثل كودكي كه سوار اتوبوسي شده و از سبقت گرفتن اين اتوبوس از ماشين‌هاي ديگر خوشحال مي‌شود.
ريشه همه اين اوهام و خيالات در اين است كه ما به غلط سعادت و برتري خود را در بعضي امور مادي اين دنيا مي‌دانيم؛ چيزهايي از قبيل ثروت، زيبايي، قدرت و... انسان زماني از اين‌؛ اوهام و تخيلات خلاص مي‌شود که باور کند زندگي مادي اين دنيا ابزار و وسيله‌اي است براي سفر از اين جهان به جهان آخرت؛ سفري هفتاد، هشتاد ساله كه در چشم بر هم زدني تمام مي‌شود. زماني كه انسان از ياد خدا و آخرت غافل مي‌شود، گرفتار اين اوهام مي‌شود.

راه نجات از آفت‌ها

همه اين آفات از سه شاخه بزرگ حسد، كبر و حرص منشعب مي‌شود و اين سه، از تنه‌اي به نام دنياگرايي. اگر انسان بخواهد از اين آفات خلاص شود، بايد از حب دنيا خلاص شود و براي اين‌كه علاقه‌اش نسبت به دنيا کم شود و دلباخته آن نشود، بايد ماهيت دنيا را خوب درک کند و باور کند که اين دنيا پل و معبري است و فقط بايد به اندازه‌اي از آن استفاده كند كه از طريق آن به مقصد نهايي در آخرت برسد. اگر اين امر را باور نکرديم و مقصد را همين زندگي دانستيم و گفتيم: إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا2،طبعاً به دنبال آن چنين آفاتي نيز يكي پس از ديگري خواهد آمد. البته شرايط اجتماعي هم به رشد اين آفت‌ها کمک مي‌کند. كسي كه در محيط کوچکي مثل يك روستا زندگي مي‌کند مي‌خواهد مزرعه‌اي و چند درخت داشته باشد. اما همين شخص اگر به شهري نقل مكان كند و در آنجا موقعيتي پيدا کند، علاقه‌؛ او هم به دنيا گسترش پيدا مي‌کند؛ تدريجاً مي‌خواهد موقعيت‌هاي بالاتري در اجتماع پيدا کند، ديگران به او احترام بگذارند، پست و مقامي به دست بياورد و به تدريج شاخه‌هاي ؛ کبر، حسد و حرص هم در دل او رشد مي‌کند.
اگر انسان خود را بزرگ ديد، انتظار دارد که ديگران به او احترام بگذارند و اگر خلاف انتظارش عمل شود، ناراحت مي‌شود. علت اين ناراحتي اين است که خود را در مقامي بالا و ديگران را پايين‌تر مي‌بيند و چون ديگران پايين‌ترند بايد به او احترام بگذارند! اين، روح تکبر است و به دنبال آن عصبانيت، پرخاش‌گري، بهانه‌گيري و بدگويي مي‌آيد.
بنابراين راه حل اصلي براي جلوگيري از خشم و غضب اين است که انسان نظرش را نسبت به خود تصحيح کند و بنا بگذارد که با تکبر مبارزه کند. هر چيزي هم بايد با ضدش معالجه شود. لذا کساني که به تکبر مبتلا مي‌شوند، بايد سعي کنند عملاً تواضع کنند، تا تدريجاً روح تکبر در آن‌ها فروکش کند.
يكي از ارزش‌هاي بسيار منفي در قرآن «استكبار»؛ است. اصل اين رذيله هم به ابليس نسبت داه شده و علت کفر او هم همين صفت معرفي شده است؛ چون در مقايسه خود با انسان گفت: أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ3؛ و در نتيجه: اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ4. روح خود بزرگ‌بيني باعث مي‌شود زماني كه انسان به چيزي خلاف ميلش دعوت شود، در مقابل آن عکس‌العمل نشان دهد و آن را نپذيرد؛ حتي اگر عكس‌العمل او اشتباه باشد. حتي ممكن است کار به جايي برسد که انسان در مقابل انبيا هم مقاومت کند و بگويد اين‌ها چه کساني هستند؟ كساني که نه ثروتي دارند و نه مقام اجتماعي،آمده‌اند تا ما را به خدا دعوت کنند؟! وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ5؛ اگر واقعاً قرآن کتاب خداست و براي هدايت بشر نازل شده، چرا بر شخصيت بزرگي نازل نشده است؟ جوان يتيمي که بهره‌اي از مال دنيا ندارد، مي‌خواهد رييس ما بشود؟
اين همان روح تکبر است كه نمودهاي مختلفي دارد. يکي از نمودهاي آن كه مفاسدي را در جامعه به بار آورده و بيشتر در قشر فرهيخته و اهل علم ظهور پيدا مي‌کند، اين است که كساني خود را از نظر علمي برتر از ديگران مي‌بينند و تصور مي‌کنند آنچه را آنها مي‌فهمند، ديگري نمي‌فهمد؛ لذا در پي آن هستند كه بر ديگران تسلط پيدا کنند و همه مطيع آن‌ها باشند.
آيه 56 سوره غافر مي‌فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ؛ چنين كساني ادعا مي‌كنند مفاهيم ديني را حتي از خودِ قرآن بهتر مي‌فهمند؛ تا جايي كه مي‌گويند قرآن را بايد با علم و تجربه محک بزنيم، تا بفهميم کجاي آن درست و کجاي آن نادرست است! جنون آدميزاد تا به اين جا مي‌رسد. در ادامه آيه دليل اين مناقشه به اين صورت بيان شده: إِن فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ؛؛ مناقشه اين مدعيان در مفاهيم ديني از آن روست كه در عمق دلشان روح خودبزرگ‌بيني رسوخ كرده و همه چيز را زير سؤال مي‌برند تا بگويند ما بهتر از ديگران مي‌فهميم. اگر کسي نسبت به اين افراد انتقاد يا حتي نصيحتي كند روح برتري‌طلبي و خود بزرگ‌بيني‌شان آن‌‌ها را وادار به ارتکاب گناهان بزرگ‌تر مي‌كند؛ وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ6. چون خود را فوق انتقاد مي‌بينند و حاضر نيستند انتقادي را بپذيرند.
روح تکبر انسان را به ‌جايي مي‌رساند که بگويد: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى7. موجودي که سر تا پا نياز و حاجت است، از خدا شرم نكرده و ادعاي ؛ خدايي مي‌كند! همه اين مشكلات از تکبر سرچشمه مي‌گيرد و اگر انسان بخواهد با اين روحيه، که در صحنه‌هاي مختلف زندگي از علم و عمل، و در برخورد با دوست، همسر و... ظاهر مي‌شود، مبارزه كند،‌؛ راه علاج آن فقط تواضع است و اين‌كار نيازمند تمرين و ممارست است.
اميرالمؤمنين(ع) در خطبه قاصعه مي‌فرمايد: وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ؛ براي جلوگيري از ابتلا به اين مفاسد اخلاقي بايد اين کارها را انجام دهيد: در مقابل تکبر، تواضع را چون تاجي بر سر نهيد و خود را پايين بياوريد؛ در رفتارتان اثري از عزت نباشد ـ‌كه اين عزت حقيقي شماست‌ـ؛ ؛ و روحيه «خود را عزيز نشان دادن»؛ را زير پا بگذاريد و بار سنگين تكبر را از دوش خود برداريد و دور بياندازيد؛ و تواضع را به عنوان سلاحي براي مقابله با ابليس ـ‌اين دشمن قسم خورده آدم‌ـ و سپاهيانش به كار گيريد.

تكبر يا تواضع؟

در برابر آيات و رواياتي كه گفته شد، روايات فراوني نقل شده كه مؤمن حق ندارد خود را ذليل کند؛ در مقابل ديگران تملق و چاپلوسي كند؛ بايد عزت خود را حفظ کند و.... چگونه مي‌توان بين اين‌؛ دو دسته از روايات جمع كرد؟
آنچه ابتدائاً به ذهن مي‌رسد اين است كه در برخي موارد انسان بايد خيلي تواضع کند و در مواردي هم نبايد متواضع باشد. اما ملاک هر يك از اين موارد چيست؟ در کجا انسان بايد تواضع کند و کجا نبايد تواضع کند؟
در اين جا ذكر دو نکته لازم است: 1ـ‌؛ گاهي ريشه اظهار تکبر يا تواضع به تکبر و تواضع در مقابل خداي متعال برمي‌گردد. ابليس زماني كه گفت: أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ، به اين معنا بود که من زير بار حرف خدا نمي‌روم. در اين‌جا شيطان در مقابل خدا اظهار بزرگي مي‌کند. اگر در جايي خدا به انسان گفت کوچکي کن؛ مانند وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ8؛ در برابر پدر و مادر خود بال ذلت بگسترانيد و ذليلانه برخورد کنيد. در چنين موردي اگر كسي به‌واسطه پست و مقام يا موقعيت اجتماعي خود، نپذيرد كه به پدر و مادرش احترام کند، جلوي پاي آنها بايستد، دست آن‌ها را ببوسد و... اين، در واقع تکبر در برابر حکم خدا و ارزش‌هاي الهي است و بايد به طور کلي ريشه آن را کَند.
در موردي که ارزش‌هاي الهي در ميان است، جايي براي خود بزرگ بيني نيست؛ بلكه بايد تواضع را هم‌چون ؛ تاجي بر سر خودتان نهاد. اما گاهي ممكن است انسان خود را در مقابل ديگري کوچک مي‌کند، تا از او نفعي ببرد؛ در چنين مواردي كمترين تواضع عيب است. البته رعايت ادب هميشه خوب است؛ اما چاپلوسي و تملق براي نفع شخصي بسيار مذموم است. چون ريشه چنين كاري نيز از خودخواهي و خودپرستي است؛ او اين کارها را انجام مي‌دهد، تا نفعي به خودش برسد.
ما بايد ببيبنيم انگيزه من از تواضع در برابر ديگري چيست. آيا به ديگران احترام مي‌گذارم تا آنها هم به من احترام بگذارند، در مجلسي از من تعريف کنند، يا هديه‌اي به من بدهند؟ و يا حتي تواضع مي‌كنم تا مردم بگويند: عجب آدم متواضعي است! همه اين موارد خودپرستي است. اين قبيل تواضع‌ها ممنوع! چون نزد خدا ارزشي ندارد. ملاک ما در انتخاب تواضع و تكبر، خواست خداست.
ما بايد سعي کنيم ريشه همه اين فسادها را که حب دنيا است، از دلمان بزداييم. اگر حب دنيا از دل ما کنده شد، عشق همه متعلقات دنيا از سرمان بيرون مي‌رود. آن وقت انسان به آنچه از امور دنيا که براي سعادت او مفيد است قانع مي‌شود و آنچه را براي سعادت آخرتش ضرر دارد رها مي‌کند. بر همين اساس ديگر اظهار بزرگي نمي‌کند؛ به ديگران هم حسد نمي‌ورزد.
حضرت امير(ع) در اين فراز از روايت فرمود: آمِناً مِنْهُ جَارُهُ؛ شيعه ما، همسايه‌اش از او در امان است. اگر كسي براي خود مقامي قائل باشد و بگويد: من بايد راحت باشم، در اين صورت ممكن است همسايه‌اش را بيازارد يا تحقير كند؛ اما اگر تكبر نداشته باشد، ديگران از شرّ او در امان‌اند.
شيعيان ما ـ‌در عين رعايت انضباط و ارزش‌هاي اجتماعي و الهي‌ـ کار دنيا را سهل مي‌گيرند؛ نه مثل كساني كه در لباس پوشيدن، واکس کفش، اسباب خانه و دکوراسيون آن و... بيش از اندازه مراقب‌اند و اگر نقص يا خللي در آنها رخ دهد، ناراحت مي‌شوند. البته اين فرمايش حضرت به معناي سهل‌انگاري، شلختگي و بي‌نظمي در امور نيست. ؛ مؤمن در برابر امور دنيا سهل‌گير است و مقيد به آنها نيست. چون گاهي تقيد به بعضي از امور دنيوي باعث مي‌شود براي رسيدگي به آنها انسان بسياري از تکاليف واجب را ترک کند. مؤمن تکليف واجب را بر هر امر ديگري مقدم مي‌دارد؛ لذا در امور دنياي خود سهل‌گير است.
نکته اصلي اين فراز اين است: مَعْدُوماً كِبْرُهُ؛ مؤمن چون کبر را از وجود خود بيرون کرده، همه اين‌؛ كارها براي او آسان است. اما اگر انسان خود را بزرگ ببيند، حسد، حرص و خودبرتربيني هم در دل او لانه مي‌كند.
مؤمن بايد دو نکته را درک کند: 1ـ‌؛ زندگي اين دنيا ابزار است؛ هدف نيست. بر اين اساس انسان هميشه از دنيا استفاده ابزاري مي‌کند. 2ـ‌؛ ما در برابر خداي متعال چيزي نيستيم. لذا به هر جا برسيم، هميشه در اين فکر هستيم که اگر خدا ما را نيامرزد، چه خاکي به سر کنيم.


1؛ . به عنوان نمونه: ر.ك: وسائل‏الشيعة ج 16، ص 8، باب تحريم حب الدنيا المحرمة؛ أَوَّلُ مَا عُصِيَ اللَّهُ بِهِ الْكِبْرُ إِلَى أَنْ قَالَ ثُمَّ الْحِرْصُ ثُمَّ الْحَسَد.

2؛ . انعام / 29.

3؛ . اعراف / 12.

4؛ . بقره / 34.

5؛ . زخرف / 31.

6؛ . بقره / 206.

7؛ . نازعات / 24.

8؛ . اسراء / 24.