قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

سرای آخرت و لقای خداوند، هدف اساسی زندگی و حرکت انسان

تا ملاقات خدا(4)

آن چه پيش رو داريد گزيده اى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در تاريخ 2/8/1384 مصادف با شب 21 رمضان المبارك 1426 ايراد فرموده اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ

در جلسات گذشته گفتيم كه انسان در اين دنيا زندگى همراه با رنج و زحمتى را سپرى مى كند كه سراسر حركت است. اين حركت در بستر حركت ديگرى قرار دارد كه زمان را رسم مى كند و به عالم ظهور حقايق منتهى مى شود كه در آن عالم حضور خداى متعال درك مى شود. سپس اين سئوال مطرح شد كه آيا اين معنا با آن نكته لطيفى كه عرفا در باب لقاى الهى بيان مى كنند منافات دارد؟ براساس معنايى كه ما گفتيم، اين ملاقات، ديدارى عمومى براى همه انسان ها با خداى متعال است؛ البته براى برخى مطلوب و ممدوح است و براى برخى ديگر موجب ناراحتى و عذاب خواهد بود. حال، سئوال اين است كه آيا ممكن است اين آيات به گونه اى بر آن لقائى كه عارفان و اولياى خدا آرزو مى كنند ـ با آن لذت و سرورش ـ هم دلالت داشته باشد؟ براى پاسخ اين سؤال بايد مقدمه اى را بيان كنيم: ما در مقام گفتگو مقصود خودمان رابا الفاظى ويژه ـ كه طبق قرارداد بر معنايى خاص دلالت مى كند ـ به مخاطب مى فهمانيم. اما گاهى معناى اصلى لفظ مراد ما نيست. براى نمونه جمله «فلانى دست و دل باز است»، بر اين معنا دلالت مى كند كه اهل جود و سخاوت است. و اين مراد غير از معانى دست و ساير مفردات است. دلالت هاى التزامى، كنايى و... به گونه اى از قبيل تداعى معانى است؛ يعنى نخست معنايى به ذهن ما مى آيد و از آن به معناى ديگرى منتقل مى شويم. معمولاً مرثيه خوان ها ابتدا مقدمه اى از قبيل: حديث يا قطعه اى تاريخى و... بيان مى كنند تا ذهن مخاطب براى ذكر مصيبت آماده شود. اين در واقع استفاده از تداعى معانى است. خيلى از منبرى ها در ايام محرم و غير آن، در اواخر سخنان خود مثلاً ذكر مى كنند كه آزار رساندن به حيوانات و آتش زدن خانه پرندگان جايز نيست و سپس به بيان واقعه كربلا و آتش زدن خيمه هاى اباعبدالله الحسين(عليه السلام)مى پردازند. گاهى اين انتقال بسيار كارساز است و زمينه ذهنى را براى تأثر از مطلب اصلى به خوبى فراهم مى كند. استفاده از يك معنا براى انتقال به معناى ديگر، صنعتى بلاغتى است كه در قرآن هم به آن توجه شده است. گاهى قرآن به بيان مطلبى بسيار مهم مى پردازد، ولى يك دفعه به معنايى ديگر منتقل مى شود كه چندان مناسبتى بين آن ها است. براى نمونه در سوره نحل ضمن بيان انواع نعمت هاى خدا و مخلوقاتى كه براى استفاده انسان آفريده شده، مى فرمايد: وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ1خدا براى شما اسب ها، استران و الاغ ها را آفريده كه سوارش شويد و حتى اين ها را براى زينت به كار گيريد و نيز خدا چيزهاى ديگرى هم مى آفريند كه از آن بهره ها مى بريد ولى هنوز آگاهى نداريد. قبل از آن هم فرموده: وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى بَلَد لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلاّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ.2؛ هم خود شما را سوار مى كنند و هم بار و بنه تان را از شهرى به شهر ديگر منتقل مى كنند. سپس مى فرمايد: وَ عَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبِيلِ وَ مِنْها جائِرٌ وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ3؛ بر عهده خدا است كه راه راست را به شما نشان بدهد. برخى از راه هايى كه در پيش روى تان است و شما مى پيماييد، كج راهه است، خدا ضمانت نكرده كه هر جا شما مى رويد حتماً به مقصد برسيد، البته اگر خدا مى خواست به گونه اى شما را راهنمايى و مجبور مى كرد كه در راه راست حركت كنيد و حتماً هم به منزل برسيد، ولى خدا چنين چيزى اراده نفرموده، بلكه اراده كرده كه خودتان اختيار داشته باشيد. سپس، دوباره به ذكر نعمت هاى خويش مى پردازد. سخن از راه رفتن و به مقصد رسيدن، زمينه اى ذهنى فراهم مى كند كه خدا بفرمايد: اى انسان! تو مقصد ديگرى هم دارى كه بايد به آن برسى، خدا بايد آن را برايت تعيين كند و راهش را به تو نشان دهد، ولى صرف نشان دادن خدا كافى نيست، بلكه خودت هم بايد همت كنى وآن راه را بپيمايى. در آيه ديگرى مى فرمايد: وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ4؛ خدا كشتى ها و چهارپايان را براى سوارى شما آفريد. لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنِينَ وَ إِنّا إِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ وقتى خوب سوار شديد و قرار گرفتيد، فقط در انديشه اين نباشيد كه چگونه زود به منزل برسيد، به اين هم بينديشيد كه خدا چه نعمت شگفتى در اختيارتان قرار داده است. ياد قلبى هم كافى نيست، بگوييد: منزه است آن خدايى كه اين مركب را در اختيار ما قرار داد. وَ إِنّا إِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ مهم تر از اين به ياد داشته باشيد كه سفرى در پيش داريد كه مقصد نهايى آن خدا است. انتقال از اين سفر به سفر ديگر، تداعى معانى است، البته چون عموم مردم براى اين تداعى معانى آمادگى ندارند، خدا منت مى گذارد و خودش آن معنايى را كه بايد به آن انتقال پيدا شود، بيان مى كند. پس انتقال ذهن از معنايى به معناى ديگر به ويژه اگر معناى دوم مهم تر باشد، نعمتى است كه خدا به انسان موهبت كرده است. البته عكس اين هم وجود دارد؛ يعنى گاهى انسان با معانى پستى آشنا است و به آن معناى پَست منتقل مى شود كه كار شيطان است.

البته در برخى آيات جاى اين انتقال ارزشمند هست، ولى به هر دليل ذكر نشده است: وَ عَلامات وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ [5]؛ «ما نشانه هايى براى انسان ها قرار داديم و به واسطه ستاره راه خود را مى يابند»؛ براى نمونه با ستاره قطبى مى توان جهت قبله را شناخت. يكى از حكمت هاى آفرينش ستاره ها آن است كه انسان ها در بيابان و دريا راه خود را پيدا كنند كه در اين آيه بر آن تأكيد فرموده است. هنگامى كه خدا اين را مى فرمايد، آيا جا ندارد بگوييم: در تاريكى ها و ابهام هاى زندگى از چه كسى استفاده كنيم؟! پس شايسته است در اين جا هم خدا راهى براى بندگان قرار دهد. البته آن كسى كه آمادگى ذهنى دارد و اهل تفكر و تدبر است، ذهنش به اين معنا منتقل مى شود. انتقال از هدايت ظاهرى به وسيله خورشيد، ماه و ستارگان به هدايتى معنوى كه بوسيله پيامبران و ائمه حاصل مى شود، امرى مقبول و مطلوب است. به نظر شما اگر كسى از اين معناهاى ظاهرى به آن معناى اصلى منتقل شود، كار نادرستى كرده است؟! اين معنا تفسير لفظى نيست و گاهى در برخى روايات بطن و گاهى تأويل ناميده شده است. البته در اين جا لغزشگاه هايى وجوددارد؛ كسانى كه ريگ هايى در كفش دارند، با سوء استفاده از اين روايات تأويلاتى براى آيات قرآن درست كرده و گفته اند: همان تأويلاتى مراد است، نه اين ظواهر! عمدتاً غُلات و ملاحده بودند كه از دوران خود ائمه اطهار(عليهم السلام) اين كار را آغاز كردند. براى نمونه گفتند: «اقيموا الصلوة»؛ يعنى ولايت على را داشته باشيد و افزودند: كسى كه ولايت على را دارد، به نماز احتياج ندارد! معناى وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ اين نيست كه على(عليه السلام) امام است، بلكه مى گويد اين ستاره نعمت است، ولى نعمت برتر، ستاره اى است كه روح تو و راه زندگى تو را روشن مى كند. معناى اول معناى ظاهر آيه است و بايد آن را پذيرفت، ولى جا دارد كه از آن به معناى ديگرى منتقل شود و بگويد: مگر امكان دارد آن خدايى كه ماه و ستاره و خورشيد را قرار داده است تا گمراه نشويم، ما را در راهى كه براى آن آفريده شده ايم، بى راهنما بگذارد؟! برخى از مفسران كه گرايش هاى عرفانى داشتند، نخست ظاهر آيه را درست تفسير كرده اند ـ البته شايد تفسيرشان ضعف هايى هم داشته باشد ـ سپس اضافه كرده اند كه: از باب اشاره، معناى ديگرى هم استفاده مى شود. مانند اين كه گفته شود «بالنجم»؛ اشاره به على عليه السلام است، نه اين كه لفظ النجم به معناى على باشد. داستان هشام الدين حكم را شنيده ايد؟ در مجلس درس آن عالم معتزلى كسى بلند شد و پرسيد: آيا شما چشم و گوش داريد؟ آيا چشم و گوش شما گاهى اشتباه نمى كند؟ پاسخ داد: آرى. پرسيد: چگونه پى مى بريى كه كدام درست است؟ جواب داد: با عقلى كه خدا به من داده. گفت: خدا براى رفع اشتباه چشم و گوش تو راهى قرار داده است تا بتوانى صحيح و خطا را تشخيص دهى؛ ولى راهى قرار نداده تا در بين اين همه عقايد موجود كه در آن باطل هاى بسيارى وجود دارد، حق و باطل شناخته شود؟ مى خواست با اين انتقال، امامت را ثابت كند. اگر دليل اشاره اين گونه باشد كه ما را از معنايى به معنايى لطيف تر، پربارتر و مؤثرتر منتقل كند اشكالى ندارد؛ ولى حق نداريم بگوييم كه مراد متكلم فقط معناى دوم بوده است. بعد از ذكر اين مقدمه برمى گرديم به پاسخ سؤال كه در آغاز بحث طرح كرديم. گفتيم كه مجموعه حركت هاى زندگى انسان در بستر حركت عام جهان قرار گرفته است و به سوى خدا جريان دارد. در قيامت اين حقيقت آشكار مى شود كه مؤثر اصلى در جهان خدا است و انسان حضور پروردگار را درك مى كند. آيا جا ندارد كه ذهن انسان از اين معنا به اين معنا منتقل شود كه بكوشد تا ملاقاتش با خدا در روز قيامت آرمانى باشد؛ هم چون ديدار محبوبى كه پس از هزاران سال دورى، خود را در آغوش او مى بيند؟ نه اين كه وقتى خودش را در برابر خدا مى بيند، به او گفته شود: اخسأ و لاتكلم، خفه شو و حرف نزن! و با او مانند يك حيوان پست رفتار كند، سپس هم دستور بدهد او را در آتش جهنم، بيندازند! انتقال از اين معنا كه هدف از اين آفرينش، آن جهان است، پس چرا به اين اهداف پَست، محدود و گذرا اكتفا كنيم و آن را هدف خود قرار ندهيم؟ اين انتقال از يك ملاقات به ملاقات ديگرى است. شايد كسانى كه در اين موارد به ويژه آياتى مانند: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً گفته اند: منظور لقاى مخصوص اولياى خدا است، مرادشان نه تفسير لفظى، بلكه انتقال از معناى ظاهر به معناى باطن بوده است. به هر حال، عالَم آخرت در زبان قرآن عالم رجوع الى الله است: ثُمَّ الى رَبِّكُم تُرْجَعُونَ6؛ يا وَ إِنَّكُمْ الى ربكم تحشرون يا اِعلَموا اَنَّكُم اِلَيهِ تُحشَرون7؛ روزى بساط اين عالم برچيده خواهد شد: وَ السَّماواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمِينِهِ8؛ ـ يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ9؛ وقتى اين جهان سرآمد، در عالَم ديگر قدرت خدا و سلطنت الهى ظهور خواهد كرد: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ10. الْأَمْرُ يَوْمَئِذ لِلّهِ11؛ حال، آيا شايسته نيست كه ما با اراده خود رسيدن به آن عالم و سعادت در آن را هدف خويش قرار دهيم؟! پس خوب است كه اين سير با رنج و دشوارى را براى رسيدن به آن انجام دهيم تا سرانجام به لقايى نايل شويم كه با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست.

پى نوشت:


1؛ نحل، 8

2؛ نحل، 7

3؛ نحل، 9

4؛ زخرف، 12

5؛ نحل، 16

6؛ سجده، 11

7؛ بقره، 203

8؛ زمر، 67

9؛ انبيا، 104

10؛ غافر، 16

11؛ انفطار، 19

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org