قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

ولايت، تداوم رسالت

دفتر مقام معظم رهبرى _ تاريخ: 1381/11/30

الحمدللّه رب العالمين و الصّلوه والسّلام على سيد الأنبياء و المرسلين حبيب إله العالمين أبى القاسم محمّد صلّى اللّه عليه و على آله الطّيبين الطّاهرين المعصومين و الحمدللّه الّذى جعلنا من المتمسّكين بولاية أميرالمؤمنين و الائمة المعصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين اللّهم كن لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه السّاعة و فى كلّ ساعة وليّاً و حافظاً وقائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً و تمتّعه فيها طويلاً

تقديم به روح ملكوتى امام راحل و شهداى والا مقام اسلام صلواتى مرحمت بفرماييد. قبل از هر چيز، فرا رسيدن عيداللّه الاكبر، عيد غديرخم را به پيشگاه مقدس ولى امر، بقيةاللّه الأعظم "عجل اللّه تعالى فرجهالشريف"؛ و مقام معظم رهبرى و مراجع عظام و همه علاقهمندان به مكتب اهلبيت تبريك و تهنيت عرض مىكنم و از خداى متعال درخواست مىكنيم كه به بركت صاحب اين روز همه ما را مورد عنايت خاص خودش و مشمول ادعيه زاكية حضرت بقيةاللّه قرار دهد. امروز روز ولايت، عيد ولايت و در بهترين امكنه منسوب به ولايت، مناسبترين موضوعى كه جا دارد دربارهاش گفتگو بشود، همين مسالهاى است كه از نعمتهاى بزرگ خدا بر جامعه ما، بلكه بر همه مسلمين، بلكه بر همه جهانيان به شمار مىرود و متاسفانه آنطور كه بايد و شايد خود ما كه افتخار استفاده از اين نعمت عظماى الهى را داريم، آن طور كه بايد و شايد معرفت كامل نسبت به اين نعمت نداريم و به خصوص جوانان و نوجوانان ما كه در اين عصر بيشتر احتياج دارند به اينكه معارف اسلامى را بهتر و عميقتر بياموزند، جا دارد كه در اين ايام فرصت را غنيمت بشماريم و در حد توان گوينده و اقتضاى مجلس در اين باره گفتگويى انجام بگيرد. طبعاً آنچه مورد يقين همه ماست و از ضروريات مذهب ما، بلكه پايه اصلى مذهب تشيع به شمار مىرود، احتياج به بحث ندارد؛ ولى در اطرافش سؤالهايى مطرح مىشود كه به خصوص طبع جوانان اين زمان دوست دارند كه مسائل را با دلايل قابل فهم و قابل قبول بشنوند و بپذيرند كه البته خود همين، يك نعمت الهى است براى جامعه ما، بلكه جامعه بشريت است كه روز به روز حس حقيقتجويى در نسلهاى معاصر و علىالقاعده در نسل آينده قويتر مىشود و به اعتقادات تقليدى و تلقينى اكتفا نمىكنند؛ يك نعمت بزرگى است كه اين احساس در وجود جوانهاى ماست كه مىخواهند وقتى مطلبى بهشان گفته مىشود، با دليل قابل قبولى درك كنند و بپذيرند و طبعاً وقتى مطلبى با دلايل محكم پذيرفته شد به زودى هم قابل تشكيك نخواهد بود.
اجمال قضيه كه مورد سؤال واقع مىشود براى جوانهاى ما، همان است كه در چنين روزى پيغمبر اكرم در موقعيت خاصى كه در مراجعت از حجةالوداع داشتند و در واقع چند روزى بيشتر به آخر عمرشان نمانده بود، (در حدود 70 روز) در يك بيابان بى آب و علفى، در يك وقت گرم و سوزانى، همه جمعيت حجاج را كه از اطراف بلاد جمع شده بودند براى فراگرفتن آيين حج، جمع كردند و آن خطبه معروف را ايراد كردند و اميرالمؤمنين «صلواتاللّه عليه»؛ را به جانشينى خودشان معين كردند؛ اين چيزى است كه همه ما شيعيان به آن يقين داريم و جزء ضروريات اعتقاد ماست. حالا تشكيكاتى در اين مقدمات از طرف بعضىها يا از روى جهل يا عناد شده، آنها بماند. آن محل سؤالى كه من مىخواهم امروز مطرح كنم و تا حدى كه خدا توفيق بدهد، براى پاسخش مزاحم شما بشوم و البته مخاطبهاى اصلى ما جوانها هستند كه بالمباشره يا بالتسبيب بايد به آنها رساند اين مطالب را؛ آن سؤال اصلى اين است كه شما مىگوييد جبرييل امين از طرف خدا پيامى آورد براى پيغمبر اكرم، در اين ماههاى اخير عمر شريفشان كه بايد على را رسماً به عنوان جانشينى خودت به جامعه معرفى كنى. اين را كه عرض مىكنم رسماً، به خاطر اين است كه پيغمبر از روز اولى كه دعوت خودشان را آشكار كردند، اميرالمؤمنين را به جانشينى تعيين كردند در يوم الانذار، كه در آن مجلس از خويشانشان دعوت كردند و مهمانى دادند و تفصيلش را همه مىدانيد و من هم نمىخواهم وقت شما را بگيرم؛ همان روز فرمودند هركس اولين بار به من ايمان بياورد، او جانشين من خواهد بود؛ و در آن مجلس هيچ كس جز على ايمان نياورد و در همان جا معلوم شد كه جانشين پيغمبر چه كسى است و حتى بزرگان قريش كه در آنجا حضور داشتند از سر طعن و طنز به ابوطالب گفتند كه خوب معلوم شد كه تو بايد فردا از پسرت اطاعت بكنى؛ براى اينكه او ايمان آورد، شد جانشين، شد حاكم و تو بايد حتى از پسرت اطاعت بكنى. يك نوع طعن زدند به ابوطالب. خوب، از همان روز معلوم بود كه جانشين پيغمبر چه كسى است؛ ولى خوب، رسماً از آن روز ايشان بفرمايند من على را تعيين كردم يا خداى متعال تعيين كرده، به اين صورت نبود. در طول دوران رسالت پيغمبر هم به مناسبتهاى مختلفى حضرت اميرالمؤمنين را معرفى كردند، كه بزرگان زحمت كشيدهاند، رواياتش را حتى از منابع اهل تسنن جمعآورى كردهاند، كه يكى از بزرگترين و بهترين كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده كتابى است كه به نام امروز كتاب الغدير؛ ناميده شده است. خدا انشاءاللّه نويسنده اين كتاب را با مولايش، اميرالمؤمنين محشور بفرمايد. خوب، مىگويند جبرئيل اين پيام را آورد كه شما بايد رسماً على را تعيين بكنى؛ ولى حضرت اين امر را فورى تلقى نكردند و چند روزى تأخير انداختند. گويا بر حسب بعضى از روايات، در روز عرفه اين امر، اين پيام، اين وحى نازل شده بود كه بايد حضرت على را به جانشينى خودت تعيين بكنى و هنوز اعمال حج را به جا نياورده بودند. چند روزى گذشت تا اعمال حج هم تمام شد و مردم حركت كردند و رسيدند به محل غدير خم. آنجا جبرئيل نازل شد و به حسب بعضى از روايات، مهار شتر پيغمبر را گرفت و اين آيه را تلاوت كرد كه «يا أيها الرّسول بلّغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته.»؛ يعنى آن دستورى كه داده شده بود كه على را به جانشينى تعيين بكنى، اين رسالت خودت را انجام بده، و الا رسالتت را انجام ندادهاى. بعدش هم يك جملهاى داشت؛ «و اللّه يعصمك من النّاس إنّ اللّه لايهدى القوم الكافرين»;؛ خدا تو را حفظ خواهد كرد وخدا قوم كافر را هدايت نخواهد كرد.
خوب، سؤال اول اين است كه با اين كه چند روزى قبل، مثلاً هشت، نه روز قبل، اين دستور از طرف خدا به پيغمبر نازل شده بود، چرا پيغمبر تأخير انداختند اطاعت اين امر را؟
خوب، جواب سادهاى هم داده شده، كه در خود آيه هم گويا مىتواند اشاره به اين باشد كه ايشان نگران بودند كه اين امر الهى مورد قبول مردم واقع نشود، هيچ، در اصل رسالت ايشان تشكيك بشود؛ يعنى وقتى پيغمبر اكرم بفرمايد كه من پسر عمم، على را، البته اين را تمام مردم، دوست و دشمن مىدانستند كه پيغمبر اكرم هيچ كس را به اندازه على دوست نمىدارد؛ اين، ديگر آشكار بود. وقتى پسر عم خودش و داماد خودش را مىخواهد به جانشينى خودش تعيين كند، شايد بسيارى از مردم بگويند اين يك نوع خويش و قوم بازى است، باند بازى است. حالا خودش كه مدتى مثلاً بر مردم رياست كرده، مىخواهد از اين عالم برود، پسر عموى خودش، آن را كه دوستتر دارد، خويش و قومش، آن را كه نزديكتر است، مىخواهد بر مردم مسلط كند تا اين رياست در خانواده خودشان باقى بماند. آنچه در اذهان دنياپرستان معمولاً وجود دارد كه وقتى خودشان از دنيا مىروند، مىخواهند تركهشان، ميراثشان، موقعيتشان، مقامشان، محبوبيتشان به فرزندشان يا نزديكترين افرادشان منتقل بشود. چون خود پيغمبر اكرم فرزند ذكورى نداشتند، مىخواهند به پسر عمويشان كه ضمنا دامادشان هم هست و به منزله فرزندشان حساب مىشود، چون دخترشان در خانه اوست، مىخواهد به او منتقل بشود. اگر چنين توهمى در مردم تقويت شد و موجب شك شد، اين شك به اصل رسالت سرايت مىكند؛ يعنى مىگويند شايد آن حرفهايى هم كه قبلا مىزد، آنها هم از طرف خدا نبود؛ نه تنها نسبت به اصل اين مساله شك بكنند، نسبت به اصل رسالت ممكن است به شك بيفتند. خوب كسى كه -العياذباللّه - يك دروغ بگويد، يك ادعاى كذب بكند، خوب، دو تا، سه تايش هم ممكن است. چه بسا ادعاهايى هم كه قبلا كرده بود آنها هم درست نبود. اين بود كه بحق جاى اين نگرانى بود كه اين حكم را اگر پيغمبر اكرم، اين دستور را بخواهد ابلاغ بفرمايد، عكسالعمل مردم چه خواهد شد و همه مردم كه مثل سلمان و ابوذر نبودند كه مطمئن باشند هر چه پيغمبر مىگويد از طرف خداست;«و ماينطق عن الهوى ان هو الاّ وحى يوحى»؛ در همين سفر، بين پرانتز مىخواهم اين داستان را نقل بكنم برايتان، در همين سفر حجّةالوداع كه تازه پيغمبر برگشته بودند، يكى از احكامى كه نازل شده بود و در اين سفر به مردم ابلاغ شد، تشريع حج تمتع بود. خوب، مردم حج را مىدانستند. چون اين سنت ابراهيمى بود و در ميان مشركين هم حتى فىالجمله اعمال حج شناخته شده بود؛ طواف و سعى بين صفا و مروه و اينها چيزهايى بود كه قبل از اسلام هم مردم مىدانستند از سنت حضرت ابراهيم است. يكى از احكامى كه در اين حج نازل شد اين بود كه كسانى كه مىآيند حج و با خودشان هَدْى [ قربانى]، مثل كسانى كه از شهرهاى دور مىآيند، مقيم آنجا نيستند، بايد اول عمرهشان را انجام دهند و بعد از احرام خارج شوند و بعد نيت حج تمتع كنند. سابقاً اين اعمال توأماً انجام مىگرفت و ديگر وقتى مىآمدند براى عمره، بين عمره و حج از احرام خارج نمىشدند. وقتى آيه نازل شد: «فمن تمتّع بالعمرة الى الحج»، تا آخر آيه «فما استيسر من الهدى»، پيغمبر اكرم فرمودند: كسانى كه با خودشان هدى آوردند، آنها از احرام خارج نشوند؛ مثل خود پيغمبر. اما كسانى كه هدى نياوردهاند، آنها از احرام خارج شوند و بعد براى رفتن به عرفات قصد حج تمتع كنند. خوب، طبيعتاً مسلمانان، وقتى چنين دستورى را مىشنوند، با جان و دل مىپذيرند. حكمى است از طرف خدا نازل شده است، اين جورى عمل كنيم. اما بعضى از شخصيتهاى معروف مسلمين كه جايگاه مهمى هم در جامعه داشتند و بعدها هم به مقاماتى رسيدند، اعتراض كردند؛ گفتند كه ما از احرام خارج نمىشويم و تعبيرات زشتى كردند كه من شرمم مىآيد حتى آن عبارت را بخوانم و معنا كنم. اين يك فرد ساده بيابانى نبود كه تازه با اسلام آشنا شده باشد و مثلاً شك دارد كه پيغمبر چيزى از ناحيه خودش مىگويد يا كه دستور خداست. اول صريح و صاف مىآيد با يك تعبير زشتى مىگويد: من هرگز چنين كارى ن